|
*بیش از یک سال است که مطلبی در وب لاگم ننوشتم. خودم هم دیگر برای نوشتن حرفهایم دلتنگم. هر چه بیشتر فکر میکنم می بینم روزهایی که بر من گذشت پر از خاطرات تلخ و شیرینی است که فلسفه زندگی را برایم روشن تر کرده است. می خواهم دوباره بنویسم. *از این نیمه اول تابستان که با سرعت باد سپری شد، فقط طعم شیرین با بچه ها بودنش مانده. امسال برای اولین بار با بچه های سوم و چهارم دبستان کلاس ریاضی داشتم. تجربه ای شیرین و البته بسیار سخت. گاهی کلافه و سر درگم و گاهی پر از شعف. تجربه تدریس در مقاطع دانشگاه، دبیرستان، راهنمایی را داشته ام. اما باید اعتراف کنم تجربه دبستان سخت ترین تجربه تدریسم بوده است. احساس می کنم نتوانستم با آنها یکی شوم، نتوانستم با آنها ارتباط بگیرم. گاهی احساس می کنم پاکی، صداقت، یکرنگی آنها را ندارم و اینها مانع ارتباط من با بچه ها ست. خلاصه این نیمه تابستان یک طعم شیرین توام با خستگی را برایم به جا گذاشته است. *مدیریت یک مجموعه چه کار سختی است. تمام فکر و ذهن انسان را درگیر می کند. حتی در اوقات به ظاهر فراغت هم از لحاظ فکری آدم مشغول است. دلم می خواهد مدتی را بدون مسئولیت سپری کنم و لحطاتی مخصوص خودم داشتم. فکر می کردم ماه رمضان برسد وضعم بهتر می شود. اما انگار که هر روز از زندگی آدم می گذرد، خلوتی وجود ندارد و زندگی آدم شلوغ و شلوغ تر می شود. زمان دانشجویی ام لذت بخش و آرم بود. چه ساده پاکی و آرامش آن دوران را ازدست دادم... اما این روزها خدا در زندگی ام به طور بازه ای، آن هم بازه های کوتاه، حضور دارد و در تمام شلوغ پلوغیهای زندگی ام چگال نیست. باید یاد بگیرم که خدا را در تمام لحظات زندگی ام جاری کنم و این چه معرفت عجیبی می خواهد. *برنامه سومین جشنواره ریاضیات هم دارد نوشته می شود. قرار است برای یک زن مهربانی که سالها با یک بیماری می جنگد، بزرگداشت بگیریم. مهربان معلمی که بیماری اش و بعد مکان مانع از توجهش به ما و بچه های خانه ریاضیات نیست. هر روز که می گذرد دلم برایش بیشتر تنگ می شود. در این ایام دعایش کنیم.
در بین معلمهایی که می شناسم یک معلم است که حسرت شاگردیش عجیب بر دلم مانده. یک نفر است که در تخیلاتم سر کلاسش می نشینم و لذت ریاضی را در کلاسش با تمام وجودم حس می کنم. یک نفر است که حس می کنم اگر کنارش باشم تک تک سلولهای مستعد و جودم را بارور می کند. یک نفراست که که بی اینکه دنبال نام و نشان باشد بی اینکه دنبال مقاله نویسی و امتیاز پژوهشی باشد عاشقانه معلمی کرده است. ازوقتی که دانش آموز بودم اسم این مرد عاشق را می شنیدم و ثمره عشقش را در کتابهایش می چشیدم.وقتی که دانشجو شدم شنیدم دانشگاه ما قرار است به او دکترای افتخاری بدهد. از صبح زود در جلسه حاضر بودم. در پوست خود نمی گنجیدم. برای اولین بار این بزرگمرد را نه از پشت کتابهایش که قرار بود از نزدیک ببینم و در مراسم تجلیلش شرکت کنم. با کهولت سنی که داشت ایستاده سخنرانی کرد. آیت ا... حقیقی یکی از بزرگان دینی شهر وقتی شنیده بود که مراسم تجلیل از اوست با ان سن وسال به عنوان اولین معلم ریاضی او خود را به مراسم رسانده بود...هیچ وقت آن مراسم تجلیل یادم نمی رود. بعد از مراسم یک دوره کامل از کتابهایش را به انجمن ریاضی دانشجویی اهدا کرد. عاشق کتاهایش بودم. بعدها در اختتامیه نخستین جشنواره ریاضیات مهمان ویژه مراسم بود. فکر نمی کردم روزی برسد که من و پرویز شهریاری در یک مهمانی خصوصی آن هم در خانه دکتر رجبعلی پور ساعتها کنار هم باشیم. ایده های آموزش ریاضی اش ناب ترین ایده هایی است که تاکنون شنیده ام. ریاضیدانی که سالها ایدهایش را نه به عنوان تئوری های غیر قابل اجرا که در پس ساعتها تدریس در کلاس درس به معلمان این مرز و بوم هدیه می کند. پرویز شهریاری چهره ماندگار آموزش ریاضی ایران ریاضیدانی است که در تمام طول عمر خود تدریس در دبیرستانها را کنار نگذاشت و خود را برای همیشه در قلب دانش آموزان ایرانی ماندگار کرد.
*عمرش مستدام و روزهای زندگی اش پر یرکت باد* ادامه مطلب امروز جلسه سرگروههای ریاضی استان بود. قبلا فکر می کردم اگر در این جایگاه قرار بگیرم هزار تا کار می کنم. اما دریغ که موجی از نا امیدی تمام وجودم را فرا گرفته است. بدتر از همه ایام امتحانات کلاسها تعطیل است و کسی چون من که دانش آموزان برایش سرچشمه انرژی هستند دوری از کلاس سخت است. بهترین ساعتهای کاری ام ساعاتی است که کنار بچه ها هستم و به آنها درس می دهم. از اینکه با معلمان کنار هم باشیم و در مورد چالشهای آموزش بحث کنیم و دنبال راه حلی باشیم لذت می برم. ولی بدترین ساعات وقتی است که مسئولین با حضورشان جمع خالصانه ما را به هم می زنند و فقط حضور پیدا می کنند که حرف بزنند و دوست ندارند جز تملق بشنوند. دلم شدید گرفته است.می دانم که حرف بدی است اما دوست دارم که دیگر در آموزش و پرورش کار نکنم و بروم گوشه ای از دانشگاه و کارهای پژوهشی خودم را انجام دهم....
ادامه مطلب امروز یک باره امدم به وب لاگم سر زدم و نگاهم به مطلب" دوست داشتم کلاس در مال من باشد" افتاد. در ان پست اشاره کرده بودم که دکتر نعمت استاد هندسه دیفرانسیلم به من و مریم عادلی که در حال بحث روی یه مساله بودیم با عصبانیت گفت برید بیرون از کلاس ....
یادش بخیر. آن خاطره به دلیل اینکه فقط تو زندگیم یه بار تجربش کردم برام موندگار شده...شبی یاد دکتر نعمت افتادم که دیگه الان در بین ما نیست و چه قدر مرگ به ما نزدیکه. به خاطر دینی که سر پایان نامه و حق معلمی که به گردنم داره از همین جا برای شادی روحش صلوات می فرستم و از خداوند براش علو درجات رو درخواست می کنم. دانش آموزی دارم به اسم الهه. سال گذشته یکی دو جلسه شاگرد من بود. بعد او را به کلاس کناری بردند. خلاصه از همان روز اول از حرفهایش استنباط کردم که بچه متفاوتی است. دورا دور احوالش را از بچه ها می پرسیدم و گه گاه به معلم ریاضیشان می گفتم که به نظرم الهه استعداد سرشاری دارد. متفاوت فکر می کند و عمیق به مسائل می اندیشد ولی معلمش می گفت نمره هایش چندان خوب نیست...گه گاه عادت دارم سر کلاس سوالهایی چالش بر انگیز به بچه ها بدهم مثل این که اعداد گویا بیشترند یا گنگ؟ با اینکه شاگرد کلاسم نبود می آمد و ساعتها در مورد مفاهیمی که تصور می کرد با من حرف می زد. از لابلای حرفهایش حس می کردم مفهوم تناطر یک به یک و شمارا و ناشمارا را درک می کند بی آنکه چیزی از آنها بداند. آرزو داشتم شاگردم شود...
ادامه مطلب این قدر این مدت در گیر روزمرگیها شده بودم که پاک یادم رفت در وب لاگم هم باید چیزی بنویسم.امسال بنا به مشکلاتم جهت تعیین محل کار هر روز من را به جایی فرستادند. به عبارت دقیق تر در مدت یک ماه بنده حضور در پژوهشکده،پژوهشسرا، گروههای آموزشی ناحیه، گروههای آموزشی استان، یک هنرستان دخترانه، یک دبیرستان دخترانه همه را تجربه کردم. گرچه اعصاب خورد کن بود ولی تجربه جالبی بود.فکر کنم دیگر در آموزش و پرورش جایی نباشد که مرتبط با رشته تحصیلی ام باشد و من در ابتدای سال دوم کاری ام تجربه اش نکرده باشم! دیگر هر چه که بود تقدیر بر این شد که دو روز را در یکی از دبیرستانهای بردسیر و یک روز را در گروههای آموزشی سازمان آموزش و پرورش استان باشم. تقریبا اینجا بالاترین نقطه ای است که در آن تصمیمهای اساسی آموزشی در رشته های مختلف گرفته می شود.بخشنامه های تخصصی از این کانال صادر می شود و تصمیم در مورد چگونگی امتحانات، بررسی وضعیت آموزشی دررشته های مختلف، وضعیت علمی دبیران و...توسط سرگروهها و اعضای گروه انجام می شود و بنده در کنار سرگروه ریاضی استان که به زعم بزرگان آموزش و پرورش خانمی شریف از زمره دغدغه مندترین افراد در بین دبیران ریاضی استان است مشغول به کارم. بد نیست که یک روز کاری بنده در سازمان را برایتان شرح دهم تا بدانید چرا وضعیت آموزش و پرورش ما این قدر اسفناک است. بنده معلمی به شکل وحشتناک تاره وارد که به قول همکاران رکورد کم سابقه ترین عضوگروههای سازمان آموزش استان را شکسته ام هنوز گیچ و منگم که باید در این 8 ساعت موظفی چه بکنم. ادامه مطلب وقتی که دانش آموز بودم اینکه معلمم 1 ساعت پشت هم حرف بزند یا به عبارتی یک ریز درس بدهد برایم قابل پذیرش نبود. دلم می خواست کلاس مال من باشد. و من برای هر جمله ای که او می گوید با او بحث کنم. به او بگویم که از حرفهایش چه برداشت کرده ام و او اشکالات ذهنی من را حل کند. یا اینکه رویاهایم را به او بگویم. یادم هست که وقتی لغت شیب را شنیدم یاد سر سره ای که در پارک رو بروی تخت میرزا قلی بیگ کرمان است افتادم که چه قدر شیبش زیاد بود و من چه قدر کیف می کردم وقتی از ان بالا می رفتم. ولی وقت کلاس و معلم اجازه نمی داد که من بگویم که یاد چه چیزی افتادم.گاهی آنچنان در افکارم غرق می شدم که بقیه درس از دستم رفته بود. همیشه دلم می خواست آنچه که در لحظه درس به ذهنم می رسد را به کسی بگویم. گاهگاهی این برداشتها و حرفهایم را به همکلاسیهایم می گفتم و آنها را از درس گوش کردن باز می داشتم . خیلی اوقات شده بود که گرم بحث کردن بودیم که معلم داد می زد که شما چرا حرف می زنید و یک دم می خندید ؟ و اغلب غافل بود که ما داریم حرفهای او را با ذهن کودکانمان تشریح می کنیم. دانشگاه هم که بودم این خصلت نه تنها که از دست نرفت که به شدت تشدید شد. یادم نمی رود که سر کلاس هندسه سرتاسری چگونه صدای دکتر نعمت فضای مطبوع بحث علمی من و مریم عادلی را در هم شکست و با فریاد گفت از کلاس بیرون بروید...
ادامه مطلب ـ قبلا ها که وارد سیستم اموزش و پرورش نشده بودم همیشه معلمها را مورد تهاجم و حمله قرار می دادم که چرا اینها این قدر بی انگیزه اند و با این بی انگیزگی چگونه می توانند فرزندان این مرز و بوم را پرورش دهند. خلاصه همیشه نوک تیر حمله من به سمت معلمین بود. ـ در هر دولتی که تا الان به یاد دارم به هنگام دفاع وزیر آموزش و پرورش از خودشان در صحن علنی مجلس جهت گرفتن رای اعتماد، گزینه تکریم معلمان و ارتقاء جایگاه آنان جز اصلی ترین برنامه آن وزارت خانه معرفی شده است. ـ این روزها برای یک سری از کارهای اداری به سازمان آموزش و پرورش استان می روم. امروز به این نتیجه رسیدم خود سازمان آموزش و پرورش مبدا اصلی سوزندان عشق و انگیزه در وجود معلمان است. و در بی حرمتی به ساحت معلمان از سایر نهادهای اجتماعی آنچنان سبقت جسته است که برای تنزل شأن معلم نیازی به عوامل خارجی نیست.. ـ امروز مسئول نیروی انسانی سازمان در برابر اعتراض معلمی به وضعیت کاری خود، به راحتی پیشنهاد استعفا را به او داد. اگر قرار باشد با روحیه ای همچون گذشته، اول مهر به کلاس بروم، باید اول بتوانم چهره کریه و رفتار غیر انسانی مسئولان آموزش و پرورش را از ذهنم پاک کنم. دیروز هانیه یکی از شاگردان کلاس اولم متنی را برایم فرستاد که قسمتی از آن این بود:
برایتان این دعا را می کنم: ای کاش خدا از شما بگیرد هر آنچه خدا را از شما می گیرد.
وقتی وارد کلاس شدم همه آرام و مودب نشسته بودند. ظاهرا هنوز یکدیگر را به خوبی نمی شناختند و احساس غربت در چشمان خیلی ها موج می زد. بعضی ها هم چشمانشان قرمز بود یاد کلاس اول خودم افتادم. گه گاهی در کلاس باز می شد و مادری با دخترش خداحافظی می کرد و قول می داد که آخر هفته دنبالش می آید. جدایی از مادر و روستا برای بعضیشان سخت بود. هنوز با مدرسه و محیط خوابگاه انس نگرفته بودند... |